تبليغاتX
طلوع زندگی
 
طلوع زندگی
 
 
 
خدا نگهدار صداقت.خدا نگهدار وفاداری و خدا نگهدار دنیا
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:16  توسط حمید رضا  | 
سلام خدمت دوستان گلم خیلی وقته که به وبلاگم سر

 

نزدم اخه گیر درسهای دانشگاهم هستم اما حالا که 

 

اومدم با یه خبر داغ اومدم البته واسه خودم و اون اینه

 

که من و ۲تا از دوستام در تاریخ ۵/۶/۱۳۸۶سفر خود را

 

با پای پیاده از جنوب ایران به سمت شمال ایران شروع

 

کنیم.این سفر به مسافت ۱۵۰۰ کیلومتر میباشد که

 

انشاالله با برنامه ریزی به عمل امده در مدت ۳۵ روز به

اتمام میرسد.از شما دوستان خوبم میخوام که با ارایه

 

نظرات و پیشنهادات وکمکهای سازنده ما را در این سفر

 

همراهی کنید-از دیدنیهای شهر خود برای ما بگویید

دوستانی که خواهان کمکرسانی در طول مسیر ما

 

هستند با ذکر شهر خود و دیدنیهای ان با این شماره

 

تماس بگیرید(همه جای ایران سرای من است)(حمید)

۰۹۱۷۳۴۲۸۸۰۶

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:48  توسط حمید رضا  | 
میدونی چرا چشمم به قلبم حسودیش می شه؟

چون تو توی قلبمی و چشمم نمی تونه تو رو ببینه.

میدونی فرق تو با خون چیه؟

خون میره تو قلب برمی گرده ولی تو میری برنمی گردی.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:42  توسط حمید رضا  | 
یاد تو بهترین بهشتی است که من می توانم میان شعله های آتش دنیا تصور کنم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:45  توسط حمید رضا  | 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم چی کار کنم

دلم برات تنگ شده جونم

می خوام ببینمت نمی تونم

هر وقت تونستی پر کلاغ ها رو سفید کنی برف رو سیاه کنی

یه بوسه به آتیش بزنی یه نفس عمیق ته دریا بکشی

اون موقع من هم می تونم تو عزیز دلمو فراموش کنم

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 10:2  توسط حمید رضا  | 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:46  توسط حمید رضا  | 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:36  توسط حمید رضا  | 

 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:33  توسط حمید رضا  | 

 
 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:32  توسط حمید رضا  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 19:5  توسط حمید رضا  | 
سلام دوستان خوبم .این روزها امتحانام شروع شده بود نتونستم به

 

 

وبلاگم سر بزنم.الانم که امتحانام داره تمام می شه من و دوستم داریم میریم مسافرت .جای همتون خالی.فعلا خدا نگهدار

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:42  توسط حمید رضا  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 3:23  توسط حمید رضا  | 
 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نگو بار گران بوديم و رفتيم... نگو نا مهربان بوديم و رفتيم... نگو اينها دليل محكمي نيست... بگو با ديگران بوديم و رفتيم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

ب.ظ): کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:10  توسط حمید رضا  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:4  توسط حمید رضا  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 17:26  توسط حمید رضا  | 

 


خوب نيگاش كن ، چه حسي داري ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 13:21  توسط حمید رضا  | 
http://users.telenet.be/leukelinks/flash/queen.htm

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 13:34  توسط حمید رضا  | 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:39  توسط حمید رضا  | 

 

 

  وقتی از مادر متولد شدم

 

صدایی در گوشم طنین انداخت

 

که بعد از این با تو خواهم بود

 

به او گفتم کیستی؟

 

گفت: غم

 

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود

 

که من بعدها با او بازی خواهم کرد

 

ولی بعدها فهمیدم

 

 که من عروسکی هستم در دستان غم .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:19  توسط حمید رضا  | 

زندگی را دوست دارم اگر در خیالت باشم

 

خواب را دوست دارم اگر در رویایم باشی

 

دریا را دوست دارم به خاطر غروبش

 

ساحل را دوست دارم چون تو رو یادم میاره

 

لب دریا رو دوست دارم چون حس میکنم پیش منی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط حمید رضا  | 
 
  بالا